خرید بک لینک
چند دقیقه فکر کرد. بعد گفت: "یه پایاننامه دکتری هست، درباره امنیت اطلاعات...". بعد شروع کرد به گشتن توی قفسهی نسبتن نامرتبش. دو سه دقیقه به گشتن ادامه داد و وقتی از پیدا کردنش نا امید شد، چند دقیقه ایستاد و سکوت کرد. گفتم: " اگه فکر میکنید اینطوری بهتره، میتونم بعد کلاس خدمت برسم." گفت: "نه تا اون موقع ذهنم منحرف میشه." گوشیش رو در آورد و چیزی رو سرچ کرد. مقاله اخیرشون رو برام باز کرد و کمی توضیح داد و اینطوری شد که زمینهی کاری ارشد من تعیین شد. دوستش دارم. در نگاه اول موضوع جذابی به نظر میاد اگرچه خیلی از اپلیکیشن فاصله داره اما زیباس و همین کافیه. داشتم فکر میکردم مثلن اگه اون پایاننامه رو پیدا میکرد و من میرفتم توی امنیت، چهقدر ممکن بود زندگیم عوض بشه. مثلن با احتمال خوبی ممکنه همین تغییر موضوع توی اپلای کردن و نکردنم اثر بذاره، توی اینکه کجا برم حتا. و اینکه برم یا نرم، یا کجا برم، اثرش رو توی تمام ادامهی زندگی من نشون میده. حتا خیلی خیلی ممکنه توی ازدواجم (که لااقل در حال حاضر برام مهمترین تصمیم زندگیمه) موثر باشه. توی مرگم حتا. توی افرادی که در ادامه

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:33

راستش را بخواهید وقتی موقع خرید غذا از سایت زودفود، تبلیغات اسنپ را دیدم، فکر نمیکردم حدود یک و نیم سال بعد روزی را ببینم که این کسب و کار تخیلی اینقدر خوب جا افتاده باشد. به نظرم در کنار تمام عوامل مدیریتی و بازاریابی و توجه به جزئیات جور و واجور، نقش توافق هسته ای را نمی توان توی سرعت جا افتادن کسب و کار تاکسی های اینترنتی نادیده گرفت. با تحریک اپراتورها و در مدت کوتاهی بعد از توافق هسته ای، کمپانی های بزرگی مثل هواوی، اریکسون، نوکیا و زد تی ای توانستند شبکه های اینترنت نسل چهارم تلفن همراه (که ورژن متفاوتی از آن توسط بعضی اپراتورها با نام نسل چهار و نیم و توسط بعضی دیگر با نام درستِ تی دی دی ال تی ای هم تبلیغ می شود.) را به طور وسیع در ایران پیاده سازی کنند. در مورد اینترنت همراه و نسل چهارم و نسل پنجم و غیره و غیره، باید توی یک نوشته ی مجزا صحبت کنم. عجالتن می خواستم چیز دیگری بگویم. احتمالن در مورد اعتراض صنف آزانسی ها در مقابل مجلس شنیده اید. من که شاید از تکونولوژی (به زور) همین مشتق و انتگرالش را فهمیده باشم صلاحیت این را ندارم که در مورد این موضوع صحبت کنم. خاصه که محمدرضا ش

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 9:03

پیشنوشت 1: خیلی زود است برای نوشتن در مورد این موضوع. اما با توجه به قولی که توی نوشتهی قبلی به خودم دادم، میخواهم در موردش بنویسم. شاید چند ماه یا چند سال بعد که بیشتر درگیر این مسأله شدم و بیشتر مطالعه کردم، خواندن اینها برایم جذاب باشد. پیشنوشت 2: نمیخواهم قولی بدهم و برای خودم مسئولیتی بتراشم؛ اما سعی خواهم کرد همینطور که در مورد این موضوعات مطالعه میکنم و میخوانم و یاد میگیرم، گاهی بیایم اینجا و گزارشی بدهم و این درد را با شما تقسیم کنم. پیشنوشت 3: هنوز مطمئن نیستم که حتا عنوان مناسبی برای این بحث انتخاب کرده باشم. فکر کن که درست اولِ اولِ راهم. قبل از اینکه اسکینر را بشناسم (راستش را بخواهید الآن هم نمیشناسمش!)، مدتها پیش و از لابهلای کلماتی که کلاک و مارتین پشت سر هم ردیف کرده بودند، فهمیدم که احتمالن ما اراده و اختیاری نداریم. شاید سه سال است که هر وقت به ریشهی رفتارهای انسانی فکر میکنم، باز شبههای که کلاک و مارتین توی کتابشان مطرح کرده بودند ذهنم را درگیر میکند. بعدها وقتی به ماشین لرنینگ ناخنکی زدم و دیدم که کامپیوترها چگونه شعر میگویند و

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

مدتیه که شرط لازم برای کامنتگذاری توی وبلاگ فوقالعاده محمدرضا شعبانعلی، کسب حداقلی از امتیاز توی متممه. روزی که این تصمیم رو اعلام کرد، با تمام اعتقادی که به ذهنیتِ بهخوبی ترین (train) شدهش داشتم، فکر میکردم که این تصمیم زیادی انتحاریه! و الآن باز باید انگشت به دهن به نتیجه ی این تصمیم هوشمندانه و اثرش روی بهبود کیفیت کامنت ها نگاه کنم. دلم نیومد این گفتوگوی کامنتی رو براتون بازنشر نکنم. (حتمن اول اصل مطلب رو بخونید.) طاهره: به نظر من این تاثیرپذیری و تاثیرگذاری در این سالها و به کمک پیشرفتهای تکنولوژی که در وسایل ارتباطاتی به وجود اومده، به شدت افزایش پیدا کرده و وسعت اون هم بسیار گستردهتر شده. به طور مثال به نظرم فضای وب خیلی خوب تونسته باعث بشه اثرپذیری ما از محیط اطرافمون بیشتر بشه. و یا در مورد اثرگذاری، من میتونم با نوشتن در وبلاگم از چیزهایی که دوست دارم، انتظار داشته باشم که روی دیگران هم تاثیر بگذارم. و دیگرانی که کیلومترها از من فاصله دارن، با دیدن و خوندن نوشته من، تحت تاثیر قرار بگیرن و نظر خودش رو برای من بنویسن. اون وقت من کاملا متوجه میشم ک

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

پیشنوشت1: اینهایی که میخواهم بگویم را همه میدانیم و لااقل در مقاطعی از زندگیمان از این نکات ریز استفاده کردهایم. اما چون بسیار بیشتر از چیزی که فکرش را میکنیم، فراموشکاریم، بد نیست مثل خیلی چیزهای دیگر زود به زود برای خودمان مرورشان کنیم. پیشنوشت2: بعضی نکات خیلی بیشتر از چیزی که ما فکر میکنیم مهم و اثرگذارند. به نظرم بسیاری از مشکلات ما از این مسأله ناشی میشوند که عمومن در مورد اهمیت نکات و موضوعات دچار خطا میشویم. من به شخصه سهم خیلی از نکاتی که در ظاهر کم اهمیت جلوه میکنند را روی موفقیت (همه میدانیم که چنین چیزی وجود خارجی ندارد؛ لازم نیست بهم یادآوریش کنید.) انسانها زیاد ارزیابی میکنم. این مسأله به تجربه هم برایم اثبات شده. سریعالقلم مجموعه نوشتههایی دارد به اسم ویژگیهای سیگانه. توی ویژگیهایی که برای افراد توانا بر میشمارد، اشاره میکند که افراد توانا خیلی روی کلماتی که انتخاب میکنند دقت دارد. این را قبلن شعبانعلی هم به انواع روشهای مختلف به ما گفته. اصلن وقتی نگاه میکنی به همین دو نفر به عنوان مصداق دو انسان موفق (لااقل در نگاه من) میبینی که خ

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

ای دختر چشم درشت وارد شونده به دانشکدهی علوم سیاسی با چتری مشکی در دست و بارانی خیسی بر دوش؛ شرم شیرینِ چهرهات در آن غروب جادویی از لذت کدامین گناه روایت میکرد؟ و گامهای سرگردانت حکایتگر مستی از کدامین شراب چهل ساله بود؟ ای دختر چشم درشت وارد شونده به دانشکدهی علوم سیاسی که حتا اسلام هم نتوانسته بود زیبایی تو را از من دریغ کند چرا که موهای خرمایی رنگت از استانداردهای پیشبینی شده بلندتر بودند؛ من ازت روی برمیگردانم. تصویر هیج فروختنی دردناکتر از تصویر آن مرد چهل و چند سالهی گل فروش توی مترو نیست. چرا؛ هست! تصویر فروشندگی آن پیرمرد پنجاه و چند ساله که بندِ کیفِ دوشی، پوست گردنش را جمع کرده بود و توی آخرین قطار روز با چند بسته بادکنکِ دهتایی در دست به مردم میگفت: "بازی، شادی، برای بچهها فقط دو تومن. بیشعورا ده تاش دوتومنه. بخرید برید. بیشعورا" این طنز زندگی ماست. نمیفهمی چرا؟ بیشعور. و من چهطور میتوانم نگاهم را ازت برنگردانم وقتی به آن دختر تنها فکر میکنم که از غم اینکه پدر و مادرش میخواهند برادر کوچکترش را بفرستند کار، بغض میکند و توی تنهایی خودش نفرین

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

پیشنوشت: هشدار! در آنچه در ادامه آمده، پاسخی برای سوال مطرح شده در عنوان مطلب یافت مینشود. یکی از تفریحات جمعهای پسرانهی نِردِ سختگیر و سادهلوح این است که مینشینند (گاهن دراز هم میکشند) دور همدیگر و از ویژگیهای دختر ایدهآلشان میگویند. خبر دارم که این تفریح بین دخترها هم رایج است. –اگر تجربه نکردهاید، امتحان کردنش را توصیه میکنم.- اگر زرنگ باشی و سوالهای خوبی بپرسی، لابهلای همین مکالمهها میتوانی بفهمی وقتی دوستت با آب و تاب از ویژگیهای دختر ایدهآلش حرف میزند، چهرهی کدامیک از بچههای دانشکده جلوی چشمانش است.1 اینها را گفتم که بگویم من این بازی را بارها و بارها با تعداد زیادی از دوستانم انجام دادهام و فکر میکنم میتوانم در مورد سلیقهی تیپیک پسرهای بیستوچند ساله صحبت کنم؛ یا لااقل در مورد سلیقهی پسرهای بیستوچند سالهی درسخوان، دارای حداقلی از نظم و هدفمندی، دارای حداقلی از شعور، کمی تا قسمتی محافظهکار، وابسته به خانواده و خصوصن مادر و دارای محدودیتهای فرهنگی-اجتماعی؛ و قابل توجه شما، در اکثر موارد غیر سیگاری. یکی از سوالات پر بسامد این گو

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

امروز بیشتر از نیم ساعت-چهل دقیقه، بدون اینکه متوجه باشم، پای صحبت یک پیرمرد دوستداشتنی نشستم. برایمان از فیلسوفان یونانی گفت، از سقراط و افلاطون و اپیکور. برایمان از درد بشر امروز گفت، از سست شدن بنیان خانواده. گذری به ادبیات ایران زد و در مورد راههای توسعه اقتصادی حرف زد. از همهچیز صحبت کرد. و چه شیرین صحبت میکرد. و چهقدر حرف زدنش به دل مینشست. قبلن هم توی استخر دیده بودمش. البته چهرهاش را به خاطر نداشتم اما کیسهی توری مشکی رنگی که وسایل شنایش رو توش میریزد، توجهم را جلب کرده بود. پیرمرد هفتاد و پنج سالهی با سواد و سرحالی بود. خیلی هم شوخ طبع و جواندل بود؛ الآن که شوخیهایش را توی ذهنم مرور میکنم، روی صورتم لبخند نقش میبندد؛ حیف که جنس شوخیهاش طوری نبود که بتوانم اینجا بنویسمشان. بهمان گفت که قهرمان شنای بزرگسالان کشور است. دوستانش آقای دکتر صدایش میزدند. آقای دکتر یک کارخانهی سنتز مواد شیمیایی هم داشت. خیلی دوست دارم موقع شنا کردن به چیزی فکر کنم. اصلن من استخر میروم که فکر کنم. توی سونا، توی جکوزی، حین شنا کردن، فکر کردن خیلی حال میدهد. برای همی

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

هرسال نزدیک بیست و دو بهمن که میشویم، یادت میافتم. هر سال اراده میکنم که برایت چیزی بنویسم. هر سال توی ذهنم مینویسم ها ولی هیچوقت نمیشود که روی کاغذ بیاورمشان. خوب یادم هست آن روزها را که نماز میخواندم و با زاری از خدا میخواستم ازت بگذرد. شبهای برفی شبهای مرموزیست. تو این را خوب میفهمی. تو از شبهای مرموز بدت میآید. سکوت شبهای برفی جان آدم را میگیرد. آن شب قبل از جمعه توی میدان گاز صدای ماشینی به گوش نمیرسید و هوا پر شده بود از صدای سکوت و خنده و جیغهای گاه به گاه. میتوانم تصور کنم که آن شب با چه کیفیتی آرنجت را روی لبهی پنجره تکیهگاه کرده بودی و دستت را زیر صورتت گذاشته بودی و باریدن برف را تماشا میکردی و منتظر بودی. صبح جمعه کلاس کنکور زبانفارسی داشتیم. من مثل همیشه کمی دیرتر سر کلاس رسیدم. توی راهرو کسی چیزی بهم گفت اما آنقدر حرفش عجیب بود که نشنیده گرفتم. وارد که شدم، دیدم که کلاس ساکت است و همه بهت زدهاند. هرکسی از راه میرسید بچهها با هم مسابقه میگذاشتند که قضیه را برایش تعریف کنند. رحمانی میگفت دو سه روز پیش برای اعتراض به نمره

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

یه احساس ضعف عجیبی در برابر المپیادیا دارم. واقعن آدمای قویی ای هستن؛ قبول. ولی این اندازه از احساس ناتوانی واقعن توجیه ناپذیزه. اصلن تسلیمم در برابرشون. این مقاله طهماسبی و امین زاده رو گذاشتم جلوم؛ میدونم که میشه یه چیزایی ازش فهمیدا ولی اصلن نمیتونم تمرکز کنم. میترسم. میترسم از اینکه با امین زاده کار کنم. کلن آدم پررویی هستم. در حدی که مطمئنم یه روز باید برگردیم سر مخابرات آنالوگ. حتا تئوری دارم براش. در این حد قد و پرروم. ولی المپیادی میبینم، قفل میکنم. قفل. میشه کاریش کرد؟

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

صفحه بندی